همیشه بوده ی هیچ گاه نبوده :: پانیذ


همیشه بوده ی هیچ گاه نبوده

درخواست حذف این مطلب
می دانی، من وقتی که می خواستمت، وقتی که فقیر ستبر تو بودم، وقتی که درد تمام جانم را گرفته بود و هیچ دستی جز دست های محکم تو یارای مرهم گذاشتنش را نداشت، نیافتمت. نبودی. حالا گذشته روزهایی که من دخترها را می دیدم که نشسته اند روی پای پدرهاشان و بوسیده می شوند و وجودم از فقدانت می سوخت. امروز دیگر نمی خواهمت، دیگر محتاجت نیستم، دیگر چیزی در زندگی ام جز یک اسم نیستی. روزهای سختم را تنها گذراندم، تنها از روی زمین برخاستم، تنها خودم را دوباره ساختم، رهایم کن، انقدر قلبم را زخم نزن، انقدر آزارم نده، تازه داشتم خو می این مرد خسته ای که نیمه شب یک جسم نیمه جان برایمان می آورد، تنها یک اسم است برای زیستن زیر سایه اش، مال ما نیست، و رنج هایمان ربطی به او ندارد، حالا که خودم جنگیدن را یاد گرفته ام، برگرد به همان داغی خوزستان، برگرد به همان جزیره مجنون، رهایم کن، رهایم کن، من هیچ وقت تو را نداشته ام، من دیگر نمی خواهمت، من خودم جنگیدن بلدم..
پ.ن: چقدر بی اندازه با هم غریبه ایم.. پ.ن دو: جنگ ها، تا مرگ آ ین عضو از خانواده آ ین ازجنگ برگشته، ادامه دارند.. پ.ن سه: فاطمه گاهی وقتی می خواست آرامم کند، می گفت تو خودت، اگه من روی دستات جون می دادم، مثل سابقت می شدی؟ من تو را برای همه روزهای بعد از این هم، به رفقایی که روی دستت جان داده اند بخشیده ام.